اول از همه سلام به عشق جون خودم، امیر عزیزم
و بعد هم سلام به همه دوستای گلم مخصوصا خانم آسمونیه گلم و سانای
مهربونم![]()
حالا به این حرف رسیدم که دوستایی که آدم اینجا پیدا می کنه
شاید اطراف ما حتی یه دونش هم وجود نداشته باشه(البته واسه من حتما)واقعا بابت راهنمایی ها ودلگرمیای تک تکتون ممنونم![]()
خیلی زودتر می خواستم بیام و بنویسم اما همش منتظر بودم تا
یه اتفاق خوب بیوفته و بیام خوشحالیامو بنویسم اما…![]()
و اما حکایت هفته گذشته منو امیرجونم:
تو پست قبلی نوشته بودم که مامان امیر ناراضیه و بهانه هایی هم اورده اما همه این بهانه هارو می نویسم که هم شما بدونید هم یه روز که منو امیر برگشتیم و این وبلاگو خوندیم به این بهانه ها بخندیم. (چون من مطمئنم منو امیر خوشبخت میشیم) البته من یه توضیحات کوچولویی راجع به هر کودومشون می دم:
1-مشکل دوریه راه(که چرا همسرت مال اصفهانه)، می دونید جالب کجاست؟
امیر یه پسر دایی داره(پسر همون زن داییش که من ازش بدم
میاد) که دانشجوی دندون پزشکیه اصفهانه که یه دختر همین جا میبینه و خوشش میاد و… پارسال
دقیقا همین موقع پسر دایی امیر که می خواسته عقد کنه و زن دایی ناراضی بوده(یعنی
مامانش) مامان امیر کسی بوده که کلی باهاش حرف زده و راضیش کرده که عزیزم این چیزا
مهم نیست، این حرفا چیه، خب دختره که خوبه حالا چه فرق می کنه اینجا یا اصفهان یا
هر جای دیگه
اما حالا واسه پسر خودش.
تازه فرق جالبش می دونید چیه؟ اینه که من
قراره برم شهر امیرینا زندگی کنم
اما زن پسر دایی امیر حاضر نشده بره اونجا و به
عبارتی پسر دایی امیر هم اصفهانی شد. الهی واسه مظلومیت خودم بمیرم
2-سن امیر الان کم است، باز
جالب می دونید کجاست؟!! که همون پسر داییش بودا، اون پارسال که عقد کرد 21سالش
بوده. (که مطمئنن توجیح مامان امیر دانشجوی دندون پزشکی بودنشه که به نظر من هست
که هست، تازه 6سال دیگه میشه صفروباید تازه بره مطب بزنه و….) ولی امیر من تیر
26سالش میشه!!![]()
3-امیر فعلا شغلش مشخص نیست!!!! (یه کوچولو توضیح شغل امیر: امیرانا دارن یه کارخونه اونجا می زنن که فکر می کنم حداکثر دیگه تا تابستون شروع به تولید کنن و خیلی کاراشو انجام دادن فقط یه کوچولوش مونده
من نمی دونم مشکل کار امیر چیه؟ خب اون منتظره تا کارای کارخونه به روال خودش پیش بره. یعنی منظورم اینه که کارش مشخصه فقط یه کوچولو نیاز به زمان داره. بابا مردم دانشجوان، اصلا هم معلوم نیست آیندشون چی میشه میرن زن میگیرن…
4-درس امیر هنوز تمام نشده ، امیر الان ترم 6 یعنی
یه سال فقط از درسش مونده. چون این مورد رو واقعا فکر می کنم بهانس، همین یه جمله
کافیه.
5-مدرک من کاردانیه!!!!!!(در این یه مورد چون
راجع به خودمه حرف زیاده، اولا من مهر دوباره درسم شروع میشه و بعر 3تا ترم
کارشناسیمو میگیرم (که واسه خودم پشیزی ارزش نداره)
دوما این همه دختر تو دنیا
هستن دیپلم هم ندارن اما اینقدر دخترای فهمیده و با شخصیتین و برعکسشم طرف دکتره
ولی وقتی باهاش حرف میزنی بلا نسبت شما انگار داری با گوسفند حرف می زنی (شرمنده
اعصابم خیلی خورده) خدا شاهده با چشم خودم دیدم که می گم.![]()
حالا دخترایی که دیپلمن
پس نباید هیچ وقت ازدواج کنن!! 
یه ماجرای کوتاه جالب که واسه دختر دختر دایی مامانم(روابطمون باهاشون خیلی نزدیکه ها) افتاد چند وقت پیش رو واستون تعریف کنم خیلی باحاله:
یه خانواده میرن خواستگاری، دختر دایی مامانم واسمون تعریف
کرد: خانواده پسره اصفهانی اصیل بودن (خواهشا اصفهانیا ناراحت نشنا توی همه شهرها
هم خوب هست هم بد) گفت یکم که نشستن مامان پسره دستشو کشیده زیر قالیمون ببینه
ماشینیه یا دست باف!!!! بعدش پرسیده خونه مال خودتونه یا نه!!! بعدر در مورد جهاز
حرف زدن که چقدر جهاز میدن به دخترشون
دنیا خیلی باحال شده نه؟؟![]()
آخه چرا معیارخوب و بد بودن افراد شده داشتن مدرک،
ثروت،زیبایی و…![]()
نمی دونم حالا بعد اینکه مامان امیر این همه سنگ جلوی (من
که جهنم) پسرش انداخت چه حسی باید بهش داشته باشم!! فقط می دونم ازش بدم نمیاد و
اون هم با توجه به یه اخلاق بسیار بدم(بسیااااااااارررررر کینه ای میباشم) اون هم
فقط یه دلیل داره، چون مامان امیره و اگه اون الان نبود امیر هم نبود.
همین الانشم اگه یکم تا مراسم عقد ما کوتاه بیاد حاضرم همون عروس مهربون بشم براش
فقط ازش دلگیرم که چرا به جای این همه چیزای ظاهری یکم به اخلاقم، شخصیتم،
خانوادم و..دقت نکرد؟؟!!
چرا زنی که اینقدر به خدا ایمان داره و همیشه تو مجالس روزه و دعا…. اینجور چیزاست پیش خودش فکر نکرد همون پیامبرا و اماما این همه چیز واسه ازدواج گفتن وتوصیه بهش کردن
آیا نمی دونه اگه ما با هم زود ازدواج نکنیم و احیانن گناهانی بکنیم گناهش گردن اونه؟؟
آیا پیش خودش نگفت ممکنه با این کارام دل پسرم و یه دخترو بشکونم؟؟
چرا و هزاران چرای دیگه؟![]()
دیروز هم برادر امیر رفت باهاش صحبت کنه که تازه خودشم یکم ناراضی شده(توروخدا شانس مارو، پسر دایی امیر پسر عمه و عمش 60بار رفتن با مادرش حرف زدن تا راضی بشه و شد اونوقت ما…)
می دونم خیلی غر زدم اما اگه هر دختر دیگه ای هم جای من بود(که ایشالله هیچ کس نباشه) همین طوری میشد.
از یه طرفم الان همه خانواده ما میدونن ما قراره عید عقد
کنیم برادر من سفره عیدشو کنسل کرد خواهرم قرار نبود بیاد یا اگه اومد کم بمونه اما
هم میاد هم زیاد می مونه، اون طفلک داره خریده چیزایی که من احتیاج دارمو واسم می
کنه که بیاره برام، عروسامون تا منو میبینن می گن چی شد کی قراره بیان، از اونور
مامانم هی بهم می گه چته؟ چرا ناراحتی؟ چرا چیزی نمی خوری؟ چرا چشمات قرمزه؟ چرا؟
چرا؟
چی بهش بگم؟
امیر بهم می گه من کار خودمو می کنم و اصلا کاری به نظر
بقیه هم ندارم اما من می ترسم، می ترسم اگه مامان امیر پا نشه بیاد اگه بگیم ما
میخوایم عید عقد کنیم بگه من عقدتون نمیام…
منو امیر واسمون مهم نیست اما همون 4نفری که میان تو محضر چی؟
نمی دونم امیر می خواد الان چی کار کنه؟؟ فقط می دونم اصلا وقت نداریم بهمن هم داره تمام میشه
حس می کنم الان مسئولیتم نسبت به امیر و عشقمون و زندگیه
مشترکمون 2برابر شده، هیچ وقت باورم نمی شد کسی حاضر بشه به خاطر عشقش از خانوادش
بگذره![]()
اگه کسی تجربه مشابه من داشته و الان ازدواج کرده بهم بگه
چی کار کرده؟![]()
ولی باورتون نمیشه ته دلم روشنه، حس می کنم آخرش یه جورایی راضی میشه
اما از همه مهمتر دلم با و جود امیر قرصه قرصه. وجود مردی که حاضرم جونمو واسش بدم. مردی که تا آخر عمرم لحظه به لحظه بیشتر دوستش خواهم داشت و تحت هیچ شرایطی تنهاش نمی زارم
تورو خدا واسم دعا کنین. شرایط جفتمون خیلی سخته. خیلیییی
امیر مهربونم، میدونم تو هم توی شرایط روحی خوبی نیستی، می
دونم تو باورت نمی شد اینطوری بشه، می دونم وقتی بهم زنگ میزنی همش می گیو می خندی
تا من ناراحت نباشم اما تو دلت غصه داری، می دونم به خاطر من حاضری هر کاری بکنی،
می دونم منو با دنیا عوض نمی کنی، میدونم با تو خوشبخت ترین دختر دنیام، می دونم
اینقدر از لحاظ کاری خیلی موفق می شی، می دونم هر کاری از دستت بر بیاد واسه
خوشحال کردن من میکنی می دونم و میدونم و……
بهت گفته بودم اما بازم می گم: تو خودت می دونی من ازت هیچی نمی خوام، نه مراسم و جشن واسه عقدمون، نه مهریه، نه خونه، نه ماشین، نه مدرک و نه….
من اگه اینارو می خواستم که….
من فقط می خوام در کنارم باشی، نمی خوام احساس تنهایی بکنم،
نمی خوام امسال عید هم مثل سالهای قبل عزاداری کنم به جای خوشحالی، چون عیدا
معمولا همه کنار همن اما اگه تو کنارم نباشی…
اگه مامانو بهر نحوی که شده راضی کنی تابیاد و تا عید عقد کنیم
تا آخر عمرم این کارتو یادم نمیره چون می دونم فقط به خاطر من بوده و خودت می
خواستی تابستون عقد کنیم اما به خاطر من از خودت گذشتی و این خیلی واسم مهمه![]()
الان اینقدر گریم گرفته که صفحه مانیتور تاره تار شده
خدایا من آروزی بزرگی ندارم خدایا من ازت چیز زیادی نمی
خوام فقط آرزوم اینه که امسال سر سفره هفت سین کنار امیرم باشم.
آیا خیلی زیاده
خدایا نا امیدم نکن ![]()
واسم دعا کنین به آرزوم برسم ![]()
من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی من عاشقترین پروانه ات بودم، مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشقترین لهجه ای که یک لیلای با وفا زیر سایه خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن.

به امیر پیشنهاد دادم که فعلا عیدو بی خیال جشن گرفتن بشیم بریم محضرعقد کنیم و فقط خواهر برادرا باشن
حالا اگه بعدا دلمون خواست یه جشن می گیریم مثلا اگه شد تابستون تازه عروسی هم هست. اگه خواستیم حتما جشن بگیریم خوب جشن عروسی میگیریم
(به احتمال زیاد ما حداقل یه دوسالیو باید عقد باشیم، چون من باید درسم تمام بشه و احتمالا شروع سال جدید تحصیل من مهر88 خواهد بود و تا تمام نشه که ما نمی تونیم بریم خونه خودمون! البته امیر جونم میگه برات انتقالی میگیرم ولی من می گم آخه چه کاریه، تو این مدت که فرصت داریم تا من درسم تمام بشه کارای خونمونو روبراه کنیم)
تو این مدتی که تا عید مونده یه سری خریده که باید بکنم و خونه تکونیه عیده که مامانم گفت امسال با توء
تو این هفته با دوستم رفتم ببینم آیا یه پیرهن مناسب پیدا می کنم یا نه؟ و یه سری چیز میز بخرم که نمی دونم چرا اجناس توی بازار اینطوری بود![]()
مثلا می خواستم شلوار بخرم اکثر پاساژا رو دیدیم اما باورتون نمیشه چه جنسای مزخرفی داشتن
نمی دونم آیا چون دم عیده جنساشون اینقدر افتضاحه تا جنس جدید بیارن![]()
هر چی می خواستم (از نظر پوشاک) پیدا نکردم فقط 4تا شلوارک خوشکل واسه امیر جونم خریدم![]()
و برای اینکه خالی از عریضه نباشه بیرون رفتن طولانیمون (از صبح ساعت 9.30 رفتیم تا 5.30 بعد ظهر) رفتم یه سری لوازم آرایش خریدم و یه لباس هایی مخصوصه برای وقتی که امیر میاد اینجا![]()
بعد که برگشتم و چیزایی که نشون مامانم دادم، قیافش این شکلی شد
و گفت رفتی این همه پول دادی همین 4تا تیکه چیزو خریدی
در مورد پیرهنهایی که دیدم کلی خندیدم 
آقاهه می گفت امسال پیرهنایی که دامن پلیسه دارن مد شده، یه سری پیرهن اورد منم پوشیدم که دوستم گفت خیلی بهت میاد اما من دوست نداشتم![]()
رنگش هم طلائی بود. یقه همه لباسا هم یا از این یقه پشت گردنیا بود یا از این یقه بندیا(مدل تاپ) یا اصلا یقه نداشت
البته دوستم یه پیشنهاد خوب داد و گفت بیا از لباسا عکس میگیریم و برو به امیر نشون بده ببین خوشش میاد یا نه؟
وقتی عکسارو براش فرستادم گفت آفرین، باریکلا، یه بارکی لباس نپوش
(اللهی قربون غیرتت برم که من عاشقشم، بی نظیره من)![]()
این چیه با این یقش
منم براش توضیح دادم که آقاهه گفته از شال خودش می تونم یه کت بدوزم البته با یه آستر زیرش
وقتی لباسارو نشون مامانم دادم گفت: اااا چه جالب! منم از این لباسا داشتم
فقط خوبی لباسه یه چیز بود اونم این که: دامنش چون پلیسه بود بدن توش پیدا نمی شد
اما فعلا که همه چی در حالت تعلیقه
وقتی وبلاگ بعضی از زوج ها رو میبینم که با چه ذوق و شوقی دارن خونشونو آماده می کنن که برن سر خونه زندگی خودشون، یاد خودمون میفتم و به خودمون فکر می کنم، به با هم بودنامون، به خونه مشترکمون به وقتی که دیگه واسه همیشه پیش هم خواهیم بود چقدر ذوقیده می شم. ![]()
واقعا خیلی با حاله ها...
من نمی دونم آیا اینایی که بدون عشق هم زندگیشونو شروع می کنن آیا باز هم اینقدر ذوق و شوق دارن واسه همدیگه؟؟
امروز دقیقا 77 روزه که منو امیر همدیگرو ندیدیم. 
به نظر من وقتی دو نفر که همدیگرو دوست دارن و همیشه پیش همدیگن یا حداقل می تونن زیاد همدیگرو ببینن توی تک تک لحظه هایی که کنار هم هستن باید خدارو شکر کنن. کسایی که از عشقشون دورن می دونن من چی می گم. ![]()
گاهی وقتا اینقدر دلم میگیره و ناراحتم که حتی وقتی امیر هم زنگ می زنه باهاش بد اخلاقم![]()
آخه به خدا دوری خیلی سخته
وقتی جمعه ها سریال یوسف پیامبرو نگاه می کنم هی یاد خودم میفتم. مثلا وقتی نشون میده یعقوب پیامبر واسه دوری یوسف میشینه و غصه می خوره و همش گریه می کنه...![]()
باز خداروشکر که جریان عقدمون از تابستون به عید افتاد. حداقل این طوری هم امیر می تونه بیشتر بیاد اینجا هم من میرم اونجا![]()
البته اگه به امیر اصرار کنم مطمئنم که همین الانشم زود زود میاد پیشم اما گناه داره عزیز دلم
فکر کن این همه راه باید بیاد بعدشم هر چی اصرار می کنیم (من و خونواده) نمیاد خونمون مخصوصا شب که می گه اصلا و میره هتل. (قربون نجابتت بشم من) 
الهی بمیرم واسش. خیلی اذیت میشه![]()
منم ترجیح می دم این دوریو تحمل کنم
اما خوب وقتی عقد کنیم دیگه مشکلات اینطوری نداریمو تازه منم می تونم برم اونجا![]()
از همه کسایی که وبلاگ ما رو می خونن می خوام که واسمون خیلی دعا کنن که برنامه عیدمون جور بشه آخه مامان امیر یه بهانه هایی آورده که من می ترسم آخرش مجبور بشیم تا تابستون صبر کنیم![]()
(مثلا می گه فعلا درست تمام نشده، سنت کمه و....)
نمی دونم چرا امیر می زاره روزا همینطور بگذره و با مامانش جدی صحبت نمی کنه
آخه فقط یه ماه دیگه مونده. 
از صبح تا شب نشستم کنج اتاقم و توی هر لحظه که می گذره دارم به هزارتا چیز فکر می کنمو غصه می خورم.
اعصاب بقیه رو هم خورد کردم. خیلی بد اخلاق شدم(خودم میدونم) مامانم همش بهم میگه اصلا نمیشه تحملت کرد
می دونم بیشتر تقصیر منه که دل نازک و حساس شدم اما امیرم من فقط به بودن با تو دلخوشم اگه حرفی می زنم به دل نگیر باور کن همش به خاطر دوری از توء
امیر جونم منو ببخش و به خاطر همه مهربونیاتو صبوریات ازت ممنونم
وقتی ناراحتت می کنم و بهت زنگ می زنم که نمیزاری ازت معذرت بخوام اما حالا کافیه خودت یه کار کوچولو کرده باشی آدمو می کشی از بس معذرت می خوای اما اینجا که دیگه نمی تونی نذاری من حرف بزنم پس امیرم منو ببخش، معذرت می خوام عزیزم
معذرت می خوام عزیزم![]()
معذرت می خوام عزیزم
معذرت می خوام عزیزم![]()
معذرت می خوام عزیزم![]()
معذرت می خوام عزیزم
رضا صادقی یه آهنگ به اسم ممنونم خونده ها اون آهنگش تقدیم به تو امیر عزیزم مخصوصا اونجاش که میگه
"ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی
هر چقدر بد می شم اما تو نجابت میکنی
هر کجای دنیا که باشم با منی و در منی
نگران حالو روزم بیشتر از خود منی"
چند ساعت پیش هم دوباره اعصابم خورد شد باهات بد اخلاقی کردم بعدش هم یه اس ام اس بی ادبی بهت دادم بعدش رفتم تو آشپز خونه که واسه خودم چایی بریزم که ناگهان به دلیل لیز بودن سرامیک آشپز خانه چنان با نشیمن گاهم خوردم زمین که گفتم دیگه نمی تونم بلند شم حالا جالب اینجاست که منو لیوان دستم باهم خوردیم زمین و لیوان هم خورد شد میترسیدم از جام پاشم به یه مکافاتی خودمو رسوندم به دمپاییم پام کردم آروم پاشدم
خلاصه خدا رحم کرد سرم به جایی نخورد یا کتری برنگشت روم چون وقتی در حال افتادن بودم دستمو به گاز گرفتم تا مثلا نیفتم
خوب شد مامانم خونه نبود اما نمیدونم حالا که امیر اینو میخونه چه بلایی ممکنه سرم بیاره
وای خدا جونم اگه جریان عید کنسل بشه (حالا کاری به آبرویی که از من نزد خانواده خواهد رفت نداریم) من از غصه دق میکنم احتمالا به تابستون نمی رسم دیگه
آخه نمی دونین من از وقتی فهمیدم قراره عید عقد کنیم چقدررررررررررررررررر خوشحالی کردم
واصلا روحیه اینکه بخواد عقدمون کنسل بشه رو ندارم. واقعا داغون میشم.![]()
خدا جونم خواهش می کنم یه کاری کن مامان امیر هم راضی بشه![]()
تروخدا ما رو دعا کنید![]()
و باز هم یه آهنگ از رضا صادقی تقدیم به عشقم، همسرم، زندگیم، دنیام و...
دورم از تو، اما باتو، لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو، واسه تو رویای خستم
خوبه دیروز، با تو هر روز، از تو با خدا می خونم
تو خیالت، توی حالت، باز توی کما می مونم
تا وقتی کنارمی می دونم تا وقتی بهارمی می تونم
دیگه طاقت دوریتو ندارم دیگه نمی تونم،نمیتونم
....................
سلام به همه دوستان عزیزم.
اما راجع به عقدمون
من خودم شخصا اعتقادی به جشن گرفتن ندارم و به امیر هم گفتم بیا میریم محضر بعدش هم "نخود نخود هر که رود خانه خود"
اما امير جونم ميگه 1-بدون هيچ مراسمي هم که نميشه 2-ميگه من دوست ندارم تو محضر عقد کنيم.
بنابر اين قرار شد يه مراسم خيلي کوچيک بگيريم تاریخ دقیقش مشخص نیست (اما به احتمال زیاد 6فروردینه)
مکانش هنوز دقيقا مشخص نيست. شايد تو خونه شايد بريم يه رستوران، مهمونامون جمعا 70-60 نفر بيشتر نميشن.
فکر نمي کرديم گرفتن مراسم کوچمولو هم اينقدر کار داشته باشه.
نمی دونید چقدر فکر کردم...
اول از همه راجع به لباسي که مي خوام بپوشم. با توجه به اينکه به احتمال زیاد توی مهمونيمون زن ومرد قاطين امير جونم ميگه بايد يه لباسي بپوشم که کاملا پوشيده باشه، بدن نما نباشه و هيچی از موهام هم پيدا نباشه حالا با توجه به اين شرايط هر چی فکر می کنم چی بپوشم هنوز به نتيجه نرسيدم. البته چند تا گزینه واسه انتخاب دارم اما باز نمی دونم چی کار کنم؟ 
گاهي وقتا فکر ميکنم يه کت و شلوار ساده بپوشم اما احساس می کنم خیلی یه جوريه.
با توجه به اينکه امير هم اينجا نيست خودم بايد تهنايی برم لباسارو ببينم. 
اصلا نميدونم
آيا همچين لباسي توی بازار هست يا بايد برم پارچه بخرم لباسرو بدوزم؟؟
آيا اصلا لباسم چه رنگي باشه؟؟
آيا نمي دونم موهامو چي کار کنم؟؟
آيا روي سرم چي باشه؟ آيا آرايشگاها خودشون بلدن که چطوري باشه که موهام پيدا نشه؟؟
آيا اصلا آرايشگاه کجا برم؟؟
آيا آتليه کجا بريم؟؟
آيا ماشين عروس و دسته گل عروس چطوري باشه؟؟چه رنگي باشه؟؟
آيا اصلا نمي دونم کجا اين مراسمو بگيريم؟؟ خونه؟؟ رستوران؟؟
آيا سفره عقد بايد چه شکلي باشه؟؟ چه رنگي باشه؟؟
تا حالا هيچ وقت اينقدر فکر نکرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
واقعا نمي دونم چي کار کنم
ناگفته نماند که من اینجا کسیو ندارم کمکم کنه
اهل دوستی زیاد هم نیستم فقط یه دوست صمیمی دارم که حدود 8 سال باهاش دوستم.
یه دونه خواهرم هم اصفهان نیست.
خیلی گناه دارم می دونم
ترو خدا مارو کمک کنيد
اگه عکسی يا مدلی داشتيد ّبرام بفرستید(sgsaravi@gmile.com)
بسياررررررررررررررر سپاسگزارم![]()
به تنها نتيجه اي که رسيديم در مورد حلقه هامونه
تازه من این همه میشینم فکر میکنم همش میگم خدایا اگه لباس گیرم نیاد بیرون، دمه عیدی کی قبول می کنه لباس واسم بدوزه
خدایا اگه جا گیرمون نیاد
اگه... اگه...
بعد که به امیر هم میگم دعوام میکنه میگه خیلی الکی فکر میکنی همه چی خودش خوب پیش میره واسه چی اینقدر اعصاب خودتو خورد میکنی؟ واسه چی اینقدر عجله میکنی؟
و بعد این حرفا من بسیار یه جوری میشم، دلم می خواد گریه کنم، دلم یه جورایی میشکنه، آخه مگه میشه ما بشینیم خدا خودش همه چیو درست کنه از قدیم هم گفتن "از تو حرکت از خدا برکت" بعدش میشینم میگم اصلا واقعا واسه چی من اینقدر بشینمو فکر کنمو معده درد بگیرم از دردش شبا خوابم نبره! شاید امیر راست میگه شاید اگه روز 29اسفند هم بریم دنبال کارامون همه چی جور بشه. شاید تقصیره منه... 
آخه موضوع جشن هم یه طرف قضیه س، چیزای دیگه ای هم هست که دلهرش از موضوع خیلی جشن بیشتره، مثلا ما برای جور کردن مراسمی که قراره خانواده امیر بیان اصفهان، هماهنگی بین 3تا شهر باید به وجود بیاد که کیلومترها با هم فاصله دارن. سر همین اومدن ها اینقدر مشکل هست که اگه بخوام بگم باید کلی حرف بزنم که شما حوصلتون سر میره. اما حالا که اصرار می کنید یه دونه مثال براتون میزنم که به عمق قضیه پی بببرید: من برادر بزرگم اینجا نیست (اللهی بمیرم واسه خودم که همه کسایی که دوسشون دارم ازم دورن) ![]()
و اون حتما باید واسه اون مراسم باشه. از یه طرف دیگه خانواده برادر من تهران زندگی میکنن و برادرم جای دیگه(البته به خاطر شغلش، برادر من توی دوران طرحش یه شهر محرومو انتخاب می کنه و همون جا موندگار شد، اول یه مطب کوچولو داشت بعد کم کم پیشرفت کرد الان هم یه کلینیک زده و می گه به هیج وجه نمی خوام بیام یه شهر بزرگ مثل تهران، می گه آخه شهرای بزرگ یه عالمه دکتره هست و به من احتیاجی نیست اما اون شهر و شهرای اطرافش به من احتیاج دارن و سالی یه بار میاد اصفهان اون هم 2،3 روز. میگه نمی تونم اونجا رو تنها بذارم) و هر وقت هم تعطیلی 2،3روزه باشه میره تهران پیش زن و بچش. این تا اینجاش!
حالا قضیه مهم اینجاست که به احتمال زیاد برادر من 5تا9 اسفند میره تهران. امیر هم میگه اون موقع وفاته ما نمیایم! میگه که هفته آخر اسفند میایم. از طرف دیگه هر سال عید زن برادرم با بچشون میره پیش برادرم. حالا مشکل می دونید کجاست؟
1- برادر من به دلایلی نمی تونه 28اسفند بیاد(به هیچ وجه)
2-اینکه ما بخوایم برادرمو راضی کنیم دوباره 2هفته بعدش بیاد اصفهان.
حالا اگه بخوای منطقیش هم حساب کنی برادر من واسه دوروز که نمی تونه با ماشین خودش بیاد مجبوره با هواپیما بیاد خب حالا مسئله اینجاست که برادر من باید بدونه کی می خواد بیاد که بره بلیط بگیره تازه اونم دم عیدی که واسه هیج جا بلیط نیست مخصوصا به شهری مثل اصفهان باید برنامه ریزی کنه و حالا جالب اینجاست که ما هنوز نمی دونیم خانواده امیر کی قراره بیان.
دست خودم نیست نگرانم! نمی دونم من فقط اینجوریم یا همه دخترا این جور موقع ها همین طوری میشن. نمی دونم آیا این نگرانیام امیرو اذیت میکنه.
اونوقت که من میشینمو فکر می کنم امیر میگه بی خودی فکر می کنی. صبر نداری. ایمانت ضعیفه و........
اما دیگه تصمیم گرفتم به هیچی فکر نکنم. و هیچی نگم. میزارم همه چی به روال خودش پیش بره یا همه چی جور میشه یا...
خدایا بهم صبر بده....![]()
خدایا بهم کمک کن...![]()
خدایا به امیرم بگو می دونم گاهی وقتا خیلی بد میشم خیلی زود رنج شدم خیلی حساس شدم اما خدایا تو فقط می دونی تو دلم چه خبره. امروز ۷۰روز که ندیدمش
خدا جونم به امیرم بگو تو این دنیا کسیو جز اون ندارم بگو همه امیدم تو زندگیم اونه
بهش بگو که خیلییییییییییی دوسش دارم
بعد از یه مدت
تقریبا طولانی سلام!!اول از همه اینکه ایشالله دل همتون شاد باشه. این چند وقت که
نیومدم تقصیر من نبود. بلاگفا مشکل داشت هر چی مینوشتم میپرید! فکر کن... با این
سرعت وحشتناک پایین اینترنت این همه می نوشتم
مثلا 2ساعت وقت می ذاشتم بعد که میومدم ثبتش کنم می گفت امکان درج این پست
را ندارید و ناگهان همه مطالبم می پرید!(و این کار 5-6بار اتفاق افتاد)
اول از همه بگم که عقد ما از تابستون به عید تغییر کرد همه چیز داره خوب پیش می ره قراره یه اتفاق
دیگه ای هم تو این هفته بیوفته که اگه اونم حل بشه دیگه هیچ مشکلی نمی مونه(برام
دعا کنید تا اون موضوع هم به خوبی و خوشی حل بشه، آخه خیلی مهمه) این روزا منو
امیر مشغول برنامه ریزی واسه جشن کوچولویی که قراره بگیریم هستیم. باورم نمی شد
اینقدر سخته! تو عمرم اینقدر فکر نکرده بودم حتی وقتی کنکور دادم یا تو دانشگاه موقع
امتحان دادن! مشکل ترین قسمت قضیه پیدا کردن یه لباس مناسب برای منه، چون یه خوره
شرایطش ویژس پیدا کرنش یه مقداری سخته!!
تو اون هفته
دوباره امیر خان ما نبودن شاید در طول روز یکی دوبار می تونست زنگ بزنه اون هم
تازه خیلی کم! این دو روز داییش مراسم داشت یه روزشم حلیم پختن این داییش همون داییشه که من
از زنش بدم میاد،آخه خیلیییییییییییییی پروه، فکر نمی کنم هیچ وقت ازش خوشم بیاد و
بتونم رابطه خوبی باهاش داشته باشم الان تا جایی رسیدم که بردن اسمش از جانبه امیر
هم منو ناراحت میکنه آخه یکی نیست بهش بگه واسه چی اینقدر با شوهر مردم راحته!!
حالا جالب میدونید کجاست؟ ایجاست که من طفلک از امیرم دورم اما اون زن
دایی پروش هر روز امیر منو میبینه. اینقدر لجم می گیره هر روز هم به یه بهانه ای!!
یا خونشون مهمونیه یا مراسمی یا....
البته من که با
امیر رودروایسی ندارم بهش گفتم دوست ندارم بری اونجا اما...
اصلا میدونید چی
شد که من ازش بدم اومد؟
آخه من که پدر
کشتگی با کسی ندارم یا اینکه از قیافش بدم بیاد یا.... جریان اینه که یه بار که
امیر اومده بود اصفهان پیش من داشتو موبایلشو نگاه می کردم که نا گهان یه اس ام اس
بی ادبی دیدم!!! گفتم که اینو کی فرستاده اونم گفت زن داییم!!!!!!!!!!!!!!
یکی نیست بگه آخه
خجالت هم خوب چیزیه
یه بار دیگه هم
داشتیم با هم تلفنی صحبت می کردیم که زن داییش به موبایلش زنگ زد تازه از مکه
اومده بود امیر گوشیو برداشت و گذاشت رو اسپیکر اون هم شروع کرد به صحبت کردن:
سلام امیر جان! الهی قربونت برم، دلم برات تنگ شده چرا نمیای ببینمت و..........
من در این ور خط
از تعجب و عصبانیت داشتم میمردم اینقدر دلم می خواست بهش زنگ بزنمو فحشش بدم! آخه
یه آدم تا چه حد پرو مثلا جالبه مامان امیر خونست اما به موبایل امیر زنگ می زنه و
باهاش حرف میزنه و کاراشو میگه...
من نمیدونم دخترای دیگه چقدر رو شوهراشون حساسن اما من
خیلی نسبت به شوهرم حسودم اینو از همون اول هم بهش گفتم. به نظر من این مسئله خیلی مهمه دو نفر که می
خوان با هم ازدواج کنن باید حتما این مسئلرو باهم درمیون بذارن این که چقدر نسبت
به هم حساسن و خدا رو شکر منو امیر در این
مورد عین همیم فوق العاده حسود و حساس نسبت به همدیگه. من دوست دارم شوهرم فقط با
من راحت باشه. توی فامیلمون اینقدر هستن کسایی که سر این موضوع با هم مشکل دارن
خیلی چیزا واسه یکیشون مهم نیست واسه یکیشون هست و به این نقطه که میرسن هر دو
تاشون باید زجر بکشن و زندگی مشترکشونو تحمل کنن حالا یا به خاطر بچه یا مهریه
یا.... اوایل رابطه خودمون در مورد همه چیز حرف زدیم و اصلا هم اینطئر نبود که یه
چیزی این وسط باشه و پیش خودمون بگیم اشکال نداره بعد از ازدواجمون درست میشه! از
کوچکترین تا بزرگترین مسائل با هم حرف زدیم. البته این رو هم قبول دارم به قول
خواهر گلم«زن و شوهر تا زیر یه سقف نرن نمی تونن درست همدیگرو بشناسن»
برامون دعا کنید همه کارامون خوب پیش بره، مخصوصا اون اتفاقی که قراره تو این هفته بیوفته.
با تو می مانم عاشقتر از همیشه، باتو هستم، خواهم ماندمثل یک مجنون تا ابدو برای همیشه.
اری همین است رسم عاشقی : باقلبی پاک واحساسی پر ازمحبت و عشق، باصداقت،
یکرنگی ویکدلی باانکه دوستش داری وهمه زندگی ات هست تااخرین نفس، تالحظه ی مرگ
بمانی وعاشقتر از همیشه دوستش بداری . . این رسم عاشقی است که تو به من اموختی.
پس ای عشق، من با یکدلی، یکرنگی، صداقت، باقلبی پاک عاشقانه
تر ازهمیشه باتو می مانم و باورم کن که خیلی دوستت دارم .
دراین حال و هوا، درسکوت تنهایی ات صدای قلبت راگوش کن. . گوش کن به صدای تپش
قلبت!
میدانم که دلتنگ منی ومیدانم که دلت هوایم راکرده است ، میدانم که دوستم داری
ومیدانم که تنها به عشق من نفس می کشی، من درقلب توهستم ومیدانم در آن قلب مهربان
چه میگذرد.
چرا دلتنگی؟ من که درقلب توهستم عزیزم!
هرگاه که دلت گرفت باقلبت درد دل کن . .من همیشه درقلبت هستم وگوش میکنم
به درد دلهایت!
قلب توخانه ی من است، عشق تو سرپناه من است...
گوش کن به صدای تپش قلبت! میشنوی؟ این منم که درقلبت بافریاد به تومی گویم :
دوستت دارم دوستت دارم
هوای قلبت گرم گرم است، جای من دراینجا امن امن است – گوش
کن به صدای تپش قلبت، ببین که هیچگاه از این فریادخسته نمی شوم.
نگاه توادامه ي روزاست درسياهي شبهايم ، نگاه تومنظومه ي بلندمحبت است درخشكسالي شعرهايم ، نگاه توشعراست شعري كه سراينده زندگي است ، به من نگاه كن : بگذار درسياهي چشمانت كاشف خورشيد ديگري باشم
این روزا خیلی تنهام از صبح تا شب هیج کس پیشم نیست. توی خونه تنهای تنهام. امیر هم که
همیشه خیلی بهم زنگ میزد (بماند که چه پول تلفن هایی که امیر نداد و نمی ده) نمی تونه بهم
زنگ بزنه تا دو دقیقه می خوایم با هم حرف بزنیم یا کسی پشت خطش میاد یا صداش می کنن!
اما چون برای امام حسین اصلا اشکال نداره.
الان داشتم عکسای حرم امام حسین و کربلا رو نگاه میکردم. نمی دونید وقتی عکسای حرمشو
نگاه می کنم چه حالی پیدا می کنم.
(آخه من پارسال تو محرم یه اتفاقایی واسم افتاد که خیلی ناراحت بودم صبح تا شب تو خونه و
غصه و گریه... نه حوصله کسیو داشتم نه دانشگاه... یکی از همون شبا یه خواب دیدم......
متاسفانه نمی تونم بگم دقیقا چی بود و چی دیدم آخه برای مامانم که تعریف کردم گفت این
جور خواب هارو برای هیچ کس نمی گن تا دوباره ببینن! منم گفت چشم نمیگم!
(اون خوابو فقط به مامانم گفتمو امیر جونم) از صبح روزی که پاشدم یه حس دیگه ای به امام
حسین داشتم. قبلا هم خیلی دوسش داشتم اما از اون روز یه جور دیگه ای بود.
عکسای حرموکه نگاه می کردم می گفتم امام حسین جونم یعنی میشه تابستون منو امیرم بیام
پیشت؟ (فعلا برنامه ریزی ها مبنی بر این است که تابستون با امیر بریم کربلا) اما خودش باید دعوتمون کنه.
امروز دائی مامانم نذری میداد.« برنج خورشت قیمه» به امیرم قول دادم براش می ذارم،
خدارو شکر امسال نذریشون خیلی زیاد بود و حتی مامانم رفت یه سری جدا برا امیر غذا
اورد. (اینقدر این دامادو مادرزن همدیگرو دوست دارن که باورتون نمیشه، مامانم بیشتراز
اینکه همیشه هوای منو داشته باشه از امیر حمایت میکنه!) حالا منه طفلکم اومدم یکم غذا
بخورم و اشتباها از غذایی که مامانم برای امیر گذاشته بود خوردم و مامان هم وقتی برگشت
بسیار عصبانی خب آخه به من چه من مگه می دونستم این مال امیره
هر سال یکی از دسته ای امام حسین از تو کوچه ما رد می شه و یکی از همسایه های دائی
مامانم نذر داره بهشون چائی میده و دائی مامانم هم غذا میده! امروز دسته دقیقا از کنار خونه
ما رد شد. بی اختیار اینقدر گریه کردم... جلوی اشکامو نمی تونستم بگیرم. خدا رو شک
ر کسی خونه نبود و یه دل سیر گریه کردم. خیلی سبک شدم. نمی دونید مداحش چقدر قشنگ
می خوند. چقدر دوست داشتم برم بیرون و نگاه کنم!
"حسین جام به قربانت..... حسین جانم.... حسین جانم...." بعد هم تو کوچه دائی مامانم ایست
اد و حرف زد و... البته من نمیشنیدم دقیقا چی میگه. تو حیاط ایستاده بودم و صداشونو گوش
میکردم. ایشالله نذز همه قبول باشه و هر کس که این روزا به عشق امام حسین میره تو هیئتا و
دسته ها و کلا برای امام حسین کاری می کنه هر حاجتی داره برآورده بشه
میدونم اینقدر مهربونه که هیچ کس دست خالی از در خونه اش بر نمیگرده.
ازش خواستم حاجت امیر منم هر چی هست بهش بده.
خلاصه کلی واسه همه دعا کردم.
ایشالله امام حسین حاجت منم بده.
امام حسین خیلیییییییییییییییی دوست دارممم.
در ادامه مطب عکس های فوق العاده زیبای حرم امام حسین و کربلا رو گذاشتم با چند تا شعر
و قطعه گذاشتم حتما ببینید مطمئنم خوشتون بیاد من که خیلی لذت بردم.
برای منو امیرمم دعا کنیددلم واسه آغوش گرمت تنگ شده....
دلم واسه گرمای محبتت تنگ شده...
دلم واسه صورت مهربونت تنگ شده...
دلم واسه بودنت تنگ شده...
کاش منو می بردی پیش خودت...
جات خیلی خالیه اینجا...
چقدر دلم برات تنگ شده....
واسه زانوهات که سرم رو بذارم روش..
واسه دستات که دستای همیشه سردم رو گرم کنه...
واسه صورتت که یه دنیا رحمته....
واسه نگاهت وقتی میومدم پیشت...
واسه ناهار های دوتایی که با هم می خوردیم...وقتی داشتی خداحافظی می کردی یادته؟! هیچ می دونی همه وجود منو هم با خودت بردی...
یادته موقعی که تو اتاقم بودی و بغلم کردی ازم قول گرفتی گریه نکنم... ولی نشد نتونستم...
چقدر دلم می خواست اونقدر گریه کنم تا دلت واسم بسوزه و نری...ولی میدونم نمیشد...
باید میرفتی...
ولی تو رو قسم به حرمت لحظه هامون...
هر شب به خوابم بیا....
بیا که دیگه طاقت ندیدنت رو ندارم....
تو رو خدا زود بیا امیر...
خیلی دلتنگتم خیلییییییییییی....
به نام اوکه زندگی فقط درپرتواودارای معناست
دورترین نزدیکم چگونه ای؟
ببخش حالا دیگه از تو واسه خودت می نویسم. راستش دوریت بد جوری دویوونم کرده،
بگذار اعترافی کنم تو که نیستی همه غریبه اند، آشنائیشان را به رخ بی گانگیم می کشند و من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونه وحشی از کنارشان می گذرم وبا مهی از جنس نیاز به پنجره ای از نسل دل های شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقاشی می کنم و خدا بی صدا به تو الهام می کند که آن دخترکی که تابستان آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می آیی و می پرسی مگر چقدر دیر کرده ام که تو دوباره...
حق با توست عزیزم من دوباره....
من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست.
تا به کی رنج دوری تو را بکشم؟
صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیک است.
در انتظار فردا هستم، فردایی سرشار از تو، بوی تن تو وبوسه های عاشقانه ات.
دوست دارمت تا اخرین نفس و به عشق تو زنده ام.
من به انتظار توهستم وبه التماس عاشقانه حضور تونشسته ام...
حتی یه لحظه نیزطاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم، چه آرامشی دارم آن گاه که سرم را بروی پاهای عزیزم بگذارم و تونیز مرا نوازش کنی وبه من بگویی که دوستم داری.
لحظه ای که درکنار توهستم، لحظه ای است که به اوج عشق میرسم وباتمام وجودعشق را احساس میکنم. عاشقانه تو را درمیان آغوش خویش میگیرم و برایت اشک میریزم والتماست میکنم که هیچگاه مرا تنها نگذاری.
این قلب عاشقم بدجوری به وجودتو نیاز داردودستانم تشنه گرفتن آن دستان گرم تومی باشد. چه لحظه عاشقانه ای است آن گاه که تو درآغوشمی وبه من عشق ومحبت میرسانی.
درکنار تو بودن رابرای همیشه می خواهم میدانی که باعطرنفس هایت زنده ام، کاش همیشه درکنارم بودی و هیچگاه حتی یک لحظه نیز ازمن دورنمی شدی.
زندگی برایم باوجود تو زیباست و آن گاه که درکنار توهستم زیباترین لحظه زندگی ام خواهدبود.. آن لحظه است که دلم می خواهد هرچه احساس عاشقانه در وجودم است رابه تو ابراز کنم.. آن لحظه تمام رازهای عاشقانه دردلم فاش می شود. چه لحظه ی زیبایی است آن گاه که با آن چشمان زیبایت به من نگاه میکنی ولبخندعاشقانه ای میزنی ومرا دراغوش خودت می فشاری.
الهی، من فدای آن چشمان زیبایت شوم، فدای آن قلب مهربانی شوم که بدجور مراعاشق کرده است.
قدر تو رامیدانم ای تک ستاره ی آسمان زندگی من وبه وجودتو درقلبم افتخارمیکنم.
چه لحظه ی زیبایی است آن گاه که توبه من میگویی که دوستت دارم عزیزم.
من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده نرین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی من عاشقترین پروانه ات بودم، مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشقترین لهجه ای که یک لیلای با وفا زیر سایه خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن.
خوب می دانم به روزگار نمی شود خرده گرفت اما به عاشق چرا، گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن ما را داشته باشد تکلیف دلهایمان که دست او نیست. نگذار تسلیم معادله دل و دیده شویم، نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم، نگذار غرور را بهانه کنیم. عشق دارد زیر سایه بی اعتنایی های من وتو بزرگ می شود، بگذ ار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم پس یک قرار نقره ای می گذاریم
«صبر از من و بی قراری از تو». آن قدر عاشق می شویم که تشخیص اینکه چه کسی عاشق تر است برای خودمان مشکل باشد چه رسد به دیگران.
من باور دارم که 2 انسان ازقلب هایشان بهم
متصلندو مهم نیست که چکار میکنند، که هستند وکجا زندگی
میکنند. اگر مقدر شده که 2 نفر باهم باشند هیچ مرز و مانعی بین انها وجود نخواهد
داشت. جولیا رابرتز
سلام! اینقدرررررررر حرف دارم واسه گقتن اما ترجیح میدم که حرفای خودمو نزنم به جاش این نوشته رو گذاشتم، توش خیلی نکته داره، تروخدا با دقت بخونید:
خدا از من پرسید: « دوست داری با من حرف بزنی؟»
پاسخ دادم: «
اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است...
چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی
درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران
کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را
دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست
می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای
که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که
گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا
دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان
پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها
کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع
شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان
تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها
التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه
کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را
مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان
دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت
ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز
ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا
لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»
این عکس رو تقدیم میکنم به همسرم که زیبا ترین، خوش حجاب ترین، خوش دل ترین، مهربون ترین، عاشق ترین و مومن ترین همسر دنیاست
این روزا و شبا بیشتر وقتم تو هیئت میگذره، سانازمم پیشم نیست که با من همراه بشه واسه همین خیلی تنها شده، اما خدا می دونه که نذر امسالم اینه که تمام کارهائی رو که انجام میدم از طرف همسرم انجام بدم و اگه کارم ثوابی داشته باشه با تمام وجودم تقدیم می کنم به عزیزترینم
این اولین پست منه و همین ابتدا بگم که نگارش من به زیبایی سانازم نیست ولی چون راضی به همین متن هاست تا روزی که چیزی برای نوشتن داشته باشم می نویسم به عشق نگاهی که می خونه.
من قرار بود این پست بعد از پست محرم بنویسم اما سفر دلنشین تهران نگذاشت، (چرا دلنشین: به همه ی ساکنین تهران که این وبلاگ رو می خونن پیشنهاد می کنم مجلس حاج محمود کریمی رو از دست ندن) تشخیص اینکه کدوم پست ماله منه و کدوم مال همسر در اینه که من عکس ها رو ابتدای پست می ذارم وهمسرم انتها و اما اصل مطلب:
زیباترینم خوشحالم که حسین(ع) تو را دوستت دارد شاید که واسطه من نا چیز با او شوی، اما بیش از آن خرسندم که تو نیز حسین را دوست داری نه آنگونه که همه دوست میدارند که تو عاشقانه ترین دوست داشتن را به من آموختی و نه آنسان که همه برایش گریانند که تو میدانی نباید گریان لبان تشنه حسین بود بلکه باید گریان افکار او باشیم که دیگر نه تنها رهروی ندارد که خریداری نیز ندارد.
بی همتایم هر چه می کنم برای توست که میدانم بهترین زمینی، که ای کاش نمیدانستم و شرمگین نگاه بارانی و دل ذلالت نمیشدم دلنشین ترینم لحظه هایی که تو می شمری من نیز میشمرم شاید که داغ دوری تو را لحظه ای بکاهد
ای آدمیان
بهشت ارزانیتان
تا کرب و بلا هست و حسین (ع) هست، زمین را عشق است.
/*]]-->